تبليغاتX
قره قاطی


قره قاطی


كاش ميشد هيچ کس تنها نبود 

                                  
کاش ميشد ديدنت رويا نبود

گفته بودي با تو مي مانم ولي 

                                
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود

ساليان سال تنها مانده ام 

                               
شايد اين رفتن سزاي من نبود

من دعا کردم براي بازگشت 

                                   
دست هاي تو ولي بالا نبود

باز هم گفتي که فردا ميرسي 

                                      
کاش روز ديدنت فردا نبود

تـاریـ خ بیست و هفتم شهریور 1390سـاعـ ت 17:13 نـویسنده bahare| |


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا

ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.


جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن

وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين

قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي

بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب

من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند

قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از

قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به

راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين

گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي

عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به

قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا

مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب

خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز

قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است

كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و

به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است

كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو

هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه

برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي

وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از

قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.

گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم

كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه

من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي

چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش

سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای

بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن

را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي

خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه

زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده

بود...



نظر یادتون نره

تـاریـ خ نوزدهم شهریور 1390سـاعـ ت 15:24 نـویسنده bahare| |




روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی

تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او

انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه

بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و

آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده

است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو

را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من

فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.


مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار

است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم


 
تـاریـ خ شانزدهم شهریور 1390سـاعـ ت 11:49 نـویسنده bahare| |


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سلامممم.

..

خوبین؟؟

..

چه خبرررررا؟؟

..

راسی خواستم بگم یه بازی جدید گذاشتم نظراتونو راجبش بم بگید اکه دوس داشتین یکی دیگه بذارممم اااااااااا.....

پس خیلی زود خبر بدین منتظرم


تـاریـ خ سی ام تیر 1390سـاعـ ت 0:24 نـویسنده bahare| |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو

“داداشی” صدا می کرد .


به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون

توجهی به این مساله نمیکرد .


آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از

من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی

خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم

پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه

اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  ۲  ساعت دیدن فیلم و

خوردن  ۳  بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم ” و از من خداحافظی کرد


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی

خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم

.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد

” .

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی

پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه

خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می

کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت

:”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی

خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم

.

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی

فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه

کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و

سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی

کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی

خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و

وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون

اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو

اومدی ؟ متشکرم

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی

خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون

خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ،

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :


تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و

من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

.

ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. با خودم فکر می کردم و گریه

!

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب

و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تـاریـ خ بیست و هفتم تیر 1390سـاعـ ت 21:58 نـویسنده bahare| |

 

خوکی کوچولو توی سبزه ها

بازی می کنه با بچه ها

بادکه میاد باد بادکش

میره تو هوا ،پایین و بالا

 

خوکی کوچولو شادو خندونه

با دوستانش مهربونه

کار می کنن با هم دیگه

قدرشون رو خوب میدونند

 

خوکی کوچولو پریده از خواب

کجا رفته او، زیر تختخواب

دوستانش میان بهش میگن

خوکی جون بیا،پیش ما بخواب

 

حیاط خوکی کوچولو کوچیک و ریزه

اما همیشه پاک و تمیزه

صبح که می شه جارو میکنه

برگهایی که باد می ریزه

 

خوکی دوستانش ،خوشحالن حالا

با پتو اون می اندازند بالا

می افته پایین می خونن براش

با هم دیگه ،هیپ هیپ هورا!!!!

 

تـاریـ خ نهم اردیبهشت 1389سـاعـ ت 12:33 نـویسنده bahare| |

 

الاغی داریم ،اسمش عرعرو

خوب و مهربون،یه کمی کمرو

دوستی داره او ،که اسمش پو

چاقو تپلی ،خرس شکمو

 

دوست عرعرو ،خرگوش دانا

کاری و زرنگ،خیلی ناقلا

دونه می کاره توی مزرعه

هویج و کلم ،برای غذا

 

شاد و شنگوله،امروز عرعرو

چون تولددوست اون پو

شعمها رو ببین ،روی کیک او

چند ساله شده خرس شکمو

 

یه دوس دیگش آقا ببریه

این چیکاریه میپره بالا

نکنه میخواد اونو بخوره؟؟

نه بابا شوخی می کنه حالا !

 

عصرا عرعرو ،دیگه بی کاره

خیلی خوش حاله ،غمی ندارد

موقع بازی ،وقت گردشه

با دوستانش، میره شادی بیاره

 نظر یادتون نره!!!!!

 

تـاریـ خ بیست و یکم فروردین 1389سـاعـ ت 17:30 نـویسنده bahare| |

خرس تپلی ،فکر شکمه

می خواد بخوره ،به جای همه

میزاره جلوش ،یک کوزه عسل

می گه باز می خام ،این برام کمه

 

پو رو ببینیدروز بارونی

اومده بیرون ،بره مهمانی

داره یک کلاه ،چتر بارونی

 

خرس شکمواومده بالا

روی یک درخت نشسته حالا

دست می بره توی کندو ها

نیش می زنند اونو زنبور ها

 

وقتی می گیره ، دل عرعرو

دوست داره بره ،فقط پیش پو

بخونن با هم ،آواز های شاد

بچینه براش ،یه گل خوشبو

 

خرسی و خوکی، پای تپه ها

می نشینند با هم ، روی سبزه ها

می خواد بخوابه خورشید خانم

تما شا داره ، غروب زیبا  

تـاریـ خ دوازدهم مهر 1388سـاعـ ت 21:22 نـویسنده bahare| |

برید کنار ، خبر،خبر

ببری شده مثل فنر

آی بچه ها بگید با هم

خسته شدی دیگه نپر

 

ببری آقا خیلی شلوغه

صدایش بلند ، مثل بوقه

شادی می آره ، با خنده هاش

 حرفاش شیرین، اما دروغ

 

ببری می گه، آی بچه ها

بیایید بیرون از خونه ها

بازی می کنیم با هم دیگه

آفتابیه امروز هوا

 

 می پره بیرون ، پهلوی پو                                           

داد می زنه، کوکوکوکو

این چه کاری بود ، آقا ببری جون

می ترسه دوستت، خوکی کو چو لو

 

آقا ببری ،تنبل و بی عار

می کنه فرار از هر چی کار

بازی می کنه بیرونه خونه

وقتی می شه از صبح بیدار

 

 

 

تـاریـ خ نهم شهریور 1388سـاعـ ت 12:42 نـویسنده bahare| |

روزی از روز ها که خانم بزی بری آوردن غذا می خواست به جنگل برود به شنگول و منگول و حبه انگور سفارش کرد . در را به روی هیچ کس باز نکنند .بچه ها داشتند
بازی می کردند که ناگاه کسی در زد آنها اول ترسیدند ، چون پایی که از زیر در مشخص بود پای مادر نبود ولی دفعه ی بعد ،پای قریبه سفید شده بود  پس........ گرگ بد جنس ،پاهایش را سفید کرده بود که بچه ها را گول بزند وقتی خانم بزی  برگشت ،فورا از همهی ماجرا با خبر شد خانم بزی شجاع با گرگ بد جنس جنگید و جنگید ،شکم او را با شاخ های تیز ش شکافت و بچه ها را نجات داد.

تـاریـ خ سی ام مرداد 1388سـاعـ ت 15:56 نـویسنده bahare| |

De$ign: KhanOomi

♂♥♀کُدهآی فآنتزی موس جوجــــو و شوشو ♂♥♀

♥عِشـ♥ـــق حَدیث وُ عَلی♥

شِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک


Get a Glitter Calendar Click Here

قٍالِبــ و اِسمايلے هاےِ كـــيكــــو

 

دختــــرانــــ شیــــک

 

...............http://motory.blogfa.com/

title="يه دختر 12 ساله" href="http://motory.blogfa.com/" target=_blank> http://www.mylittle-star.blogfa.com/
http://www.mylittle-star.blogfa.com/ - http://www.mylittle-star.blogfa.com/ http://www.princessss.blogfa.com/
http://www.princessss.blogfa.com/

قالِب ها و شِکلَک هایِ لـاولیـ و بیوتیـ

 توسط:mobinA:
شكلك هاي دو پرنسس صورتي..............http://two-peranses.blogfa.com/

شكلك دو پرنسس صورتي